به نام خدا
با بهاری که میرســــد از راه شاد شو، تازه شو، بهــاری شو
مثل یک شاخه گل جوانه بزن مثل یک چشمهسار، جاری شو
زندگی بر تو میزند لبخنــــد هست وقت شکفتنت امــــروز
بهار هنگام شکوفه و گاه شکوفایی است و ما میزبان شکوفهها و شکوفایی
در بهار سال 1395 و در روزهای نوروزی، مجموعۀ فرهنگی مسعودیه و موزۀ مقدّم میزبان شما خانوادههای گرانمایه و فرزندان دلبندتان هستند. در برنامههای نوروزی، مجموعهای از کارگاههای فرهنگی و نیز بازدیدهای هدفمند در هر دو مجموعه گنجانده شده است که بهصورت ویژه برای کودکان و نوجوانان برگزار میشوند. این برنامهها همگی زیر نظر گروه خکام (خانۀ کودک، اندیشه و میراث فرهنگی) اجرا شده و در مسیر اجرای آنها، از دیدگاههای روانشناختی در حوزۀ رشد و نیز نظریّههای نوین آموزشی بهره گرفته میشود. همگی مربّیان این دوره، از کارشناسان آموزشدیدۀ دانشگاهی در زمینههای مرتبط با میراث فرهنگی و آموزش هستند که دورههای ویژهای در زمینۀ آموزش کودکان و نوجوانان داشتهاند. فهم، خلّاقیّت و شکوفایی سرلوحۀ کار ما است.
کارگاههای کودکان و نوجوانان به صورت مجزا و بر پایۀ سنّ مخاطبان بوده و هر یک از شرکت کنندگان به مدّت 70 تا 80 دقیقه میتواند در چند کارگاه شرکت کند. ما در این کارگاهها و بازدیدهای خانوادگی، از دوم تا دوازدهم فروردین پذیرای شما خواهیم بود.
از شما فرهیختۀ گرامی و خانوادۀ محترمتان دعوت میکنیم تا در این برنامه همراهمان باشید و بخشی از روزهای نوروزیتان را با ما بگذرانید.
بر روی کلمۀ زیر کلیک کنید و فایل را دریافت نمایید.
رضا مرادی غیاثآبادی پژوهشگر، ایرانشناس و نویسندة کتابهایی در زمینة باستانشناسی، اخترباستانشناسی، گاهشماری و فرهنگ ایران باستان است. بسیاری از باستانشناسان، دیدگاههای او را مورد نقد قرار میدهند و معتقدند او یک کارشناس واقعی در زمینههای پیشگفته نیست. او مدیر وبگاه پژوهشهای ایرانی نیز هست. نوشتة زیر بخشی از مقالة « توصیههایی برای علاقهمندان به باستانشناسی» است. خواندن این مقالة نقدگونه، خالی از فایده نیست. اگر چه به برخی از نوشتههای این مقاله نقد وارد است امّا به انگار سرپرستان این وبنوشت بسیاری از نقدهای ایشان بهجا، درست و قابل فکر است.
توصیههایی برای علاقهمندان به باستانشناسی
رضا مرادی غیاث آبادی
سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۲
هیچگاه با کلاسهای کنکور همکاری نداشتهام. چرا که سازوکار فاسد کنکور و کلاسها و کتابهای آنرا که هم شاگردان نگونبخت و هم آموزگاران ناچار را به کام خود کشیده است، دلالی دانش قلابی، بهرهکشی از نسل جوان، و کسبوکاری فاسد و کثیف میدانم. به همان کثیفی خرید و فروش مواد مخدر و دلالی انسان. دلالانی که جوانان آیندهساز جامعه و استادان فرهیخته را به چشم منبعی برای دوشیدن و طعمههایی برای غارت کردن نگاه میکنند، نمیتوانند نه به علم دلبستگی داشته باشند، نه به فرهنگ، نه به آینده جامعه، و نه حتی به شرف و انسانیت. همین دلالها هستند که کارشان حتی با اعلام نتایج کنکور هم تمام نمیشود، بلکه پس از آن نیز طعمههای خود را تشویق میکنند تا به منظور نگارش مقاله برای مجلات داخلی و خارجی، و نیز پایاننامه تحصیلی به آنان رجوع کنند و سفارش کار بدهند. سفارش تولید علم قلابی و مدرک قلابی که میتواند همچون هر فساد دیگری، کشور و جامعهای را به تباهی بکشد. این دلالها الزاماً اشخاصی خارج از محیط دانشگاهها نیستند. دانشگاههای ما با چنین رویهای تبدیل به مراکز رسمی صدور مدارک تحصیلی قلابی و فارغالتحصیلان بیسواد شدهاند.
اما با این حال هرساله و در فصل کنکور و انتخاب رشته، طرف مشورت عدهای از دوستان و نزدیکان قرار میگیرم. در این مواقع اگر کسی علاقهای به رشته باستانشناسی و یا دیگر رشتههای مرتبط با مطالعات باستانی داشته باشد، با توصیههایی او را از اینکار برحذر میدارم. خلاصه این توصیهها را در اینجا مینویسم، شاید کسی را بکار آمد:
1ـ منابع درسی رشته باستانشناسی در ایران یا بسیار کهنه و از رده خارج هستند و یا بعضاً توسط کسانی نوشته شدهاند که دستاندرکار عتیقهفروشی و قاچاق آثار باستانی بودهاند. به عبارت دیگر، دانشجوی علم باستانشناسی در ایران نمیتواند این علم را به درستی بیاموزد، مگر آنکه همچون عدهای از باستانشناسان موفق، با علاقه و مطالعه شخصی دانش و توانایی خویش را گسترش دهد.
2ـ باستانشناسی در ایران بسیار عقبافتاده و ابتدایی و بدون ابزارآلات و آزمایشگاههای لازم است. تجهیزات باستانشناسی در ایران در بهترین حالت عبارتند از کمچه و ماله و بیل و کلنگ و جارو و لگن. در ایران هیچگونه تجهیزات نوین باستانشناسی (حتی به اندازهای که در کشورهایی همچون ترکیه و افغانستان و عراق و مصر استفاده میشود) وجود ندارد. به عبارت دیگر، دانشجوی باستانشناسی پس از فراغت از تحصیل حتی به همان اندازه ابتدایی که آموخته، به امکانات و ابزارها دسترسی ندارد و نمیتواند در عمل آنها را بهکار بندد.
3ـ برای فارغالتحصیل باستانشناسی هیچ شغل درخوری در ایران وجود ندارد. او تنها میتواند در ادارات معدودی مشغول بکار شود و در آنجاها نیز امکان اینکه بتواند در «سلامت» به حرفه اصلی خویش بپردازد، چیزی نزدیک به صفر است. امکان و مجال فعالیت سازنده و دلخواه را به ندرت به دست میآورد. قلابی دانستن اشیای اصیل و اصیل دانستن اشیای قلابی و صدور شناسنامه برای آنها، اتفاقاتی است که گاه رخ مینماید و کسی را جرأت و توان مقاومت در برابر آن نیست. از این گذشته، در ایران هیچکس و هیچ جا به حرفه باستانشناسی نیاز ندارد و هرگز کسی یا شرکتی یا ادارهای به دنبال یک تحصیل کرده رشته باستانشناسی نمیگردد و به سراغش نخواهد آمد.
4ـ از نظر تشکلی و صنفی، جامعه باستانشناسی ایران یکی از متفرقترین، غیرمتحدترین و ناکارآمدترین تشکلهای صنفی کشور است. آنان از سال 1368 تا 1392 به مدت 24 سال ریاست اشخاص غیرمتخصص و بیگانه با دستگاههای میراث فرهنگی را پذیرفتند. آنان حتی در متلاشی شدن سازمان و پراکنده شدن آن در شهرهای گوناگون کشور ناظری خاموش و سر به راه بودند. در این میان، معدود فعالان و منتقدان صنفی هرگز نتوانستند در هیچ زمینهای همکاری و مشارکت بقیه را جلب کنند و به هدف صنفی مفیدی نائل آیند. اخراج باستانشناسان با تجربه و پیشکسوت و جلوگیری از فعالیت آنان در دولت گذشته، جز در مواردی معدود و محدود، با اعتراض و دخالت دیگر اعضا مواجه نشد. گمشدنهای متعدد آثار باستانی منجر به چندان اعتراض و روشنگری نگردید. تعطیلی طولانی مدت موزهها یا بخشهایی از موزهها که گاه دهها سال بهطول انجامیده و هنوز نیز ادامه دارد، واکنشی را برانگیخته نکرد. گویی عده زیادی بنای کار خود را بر بیتوجهی و بیتفاوتی نسبت به هر عامل مضر و مخرب، و تلاش برای استفاده از فرصتهای شخصی دانستهاند. معدود باستانشناسان پرتلاش و کوشا و منتقد، نتوانستند حتی همراهی اقلیتی ضعیف را بدست آورند و راه خود را به تنهایی سپری کردند یا میکنند.
5ـ هیچکس به صرف آنکه در دانشگاه مثلاً ریاضی یا فیزیک خوانده است، خود را ریاضیدان یا فیزیکدان نمینامد؛ اما در ایران متداول است که هر کس در رشته باستانشناسی تحصیل کند، فارغ از تجربه و تألیفات و سابقهاش، خود را باستانشناس بنامد. این عادت موجب نوعی غرور کاذب و خودشیفتگی شده است.
6ـ برخی پژوهشها در چند جامعة آماری کوچک، از وجود نسبی روحیه تهاجمی و پرخاشگری و کمتحملی و حتی سرکوبگری در بین تحصیلکردگان و شاغلان رشته باستانشناسی و دیگر رشتههای مرتبط حکایت داشته است. عامل قطعی این روحیه دانسته نشده، اما ممکن است به دلیل مجموعهای از شرایط ناگوار شغلیای باشد که در ادامه به برخی از آنها اشاره میشود.
7ـ باستانشناسی و دیگر رشتههای مطالعات باستانی در کشورهایی همچون کشور ما و دیگر کشورهای خاورمیانه یک علم محض به حساب نمیآیند، و عمدتاً در خدمت مقاصد ایدئولوژیک و اعمال و اهداف سیاسی قرار دارند. این مسئله بخصوص در کشورهایی که متوسط افکار عمومیاش گرایشات نژادپرستانه و برترانگارانه و تهاجمهای توأم با نفرتپراکنی دارند، خود را نژاد برتر و باهوشترین نژاد بشری میدانند، و بطور بالقوه آمادگی شدیدی برای دست یازیدن به خشونت از خود نشان میدهند، بسیار حادتر است. در چنین جوامعی، متخصصان علوم باستانی عملاً فاقد استقلال رأی هستند و نمیتوانند فارغبال نظریات خود را بیان کنند و منتشر سازند. آنان نتیجه مطالعات خود را باید در نهایت حزم و احتیاط بیان کنند تا موجب شعلهور شدن آتش خشم هیچیک از گونههای مخالفان موجود که عمدتاً آماده چماقکشی هستند، نشود. چنین وضعیتی موجب میشود تا بیشتر محققان بهطور کلی به سکوت و انفعال روی بیاورند و از خیر بیان نظریات بدیع و اندیشههای نوآورانه خود منصرف شوند.
8ـ باستانشناسی در کشورهایی که سابقة تمدنی دیرینه دارند، عمدتاً در خدمت عتیقهسازان و عتیقهفروشان نیز هست و در برخی موارد بین یک باستانشناس با عتیقهفروش مرز روشن و مشخصی وجود ندارد. هستند کسانی که روزها باستانشناسند و شبها عتیقه فروش. در اینگونه کشورها باندهای گسترده و صاحب نفوذ قاچاق عتیقه و یا ساخت اشیای قلابی فعال هستند و عوامل اجرایی خویش را از میان باستانشناسان و هنرشناسان و موزهداران و کتیبهخوانان و امثال آنان انتخاب میکنند. این قاچاقچیان الزاماً اشخاصی خارج از محیط باستانشناسی نیستند، چنانکه دلالان تحصیلی نیز الزاماً خارج از محیط دانشگاهها نبودند. قدرت این باندها چه در ایران و چه در کشورهای دیگر به اندازهای است که یا دیگران باید با آنان همکاری کنند و یا مطلقاً سکوت کنند. در غیر اینصورت با قدرت سازمانی یا رسانهای خود دست بکار طرد و تخریب و بایکوت و لجنمالی او میشوند و ترتیبی میدهند تا نه تنها هیچ پروژه کاوش یا مطالعه به او تعلق نگیرد، که حتی از کار ساده اداری نیز اخراج شود. این باندها صاحب رسانهها و خبرگزاریهایی نیز هستند تا در میان دهها خبر و عکس درست و واقعی، یک خبر و عکس مجعول و ساختگی را نیز منتشر کنند و یا افکار عمومی را به سمت و سوی خاصی هدایت کنند. کاری که در ایران به دلیل تحریکپذیر بودن و زودباوری عمومی و کمبود خبرنگاران تیزنگر و حرفهای، براحتی انجام میشود.
9ـ عمده اشخاص سادهدلی که به گنجیابی میپردازند، اشخاصی هستند که آلت دست باندهای قاچاق حرفهای و سازندگان اشیای قلابی شدهاند تا چند نمونه از اشیای قلابی را که قاچاقچیان دفن کردهاند، به ترتیبی که پلیس خبردار شود و اخبارش به رسانههای وابسته راه بیابد، بیرون بیاورند و ناخواسته بجای آنان نیز به زندان بروند. همچنین توجه باید داشت که بسیاری از آثار باستانی که از ایران قاچاق میشوند یا «گم» میشوند، یا «آب» میشوند، نه در حفاریهای غیرمجاز، که دقیقاً از داخل موزهها و یا از نمایشگاههای رسمی بیرون آمدهاند.
10ـ افکار عمومی در ایران، معمولاً باستانشناس را به چشم عتیقهیاب و عتیقهفروش مینگرد و منجر به رنجش او میگردد. چنین نگاه غیرمنصفانهای که در جامعه وجود دارد، خود ناشی از عملکرد و اشتباهات و کوتاهیهایی است که شرح آن مجال بیشتری را میطلبد. این است وضعیت باستانشناسی و باستانشناسان آگاه و توانمند در ایران. اگر باز هم به این رشته علاقه دارید، این گوی و این میدان.
شب بود و سکوت همه جا را فرا گرفته بود، مردم با خیالی آسوده در خوابی شیرین فرو رفته بودند و این آرامش را مدیون کوشش پادشاه نیکو صفتشان مِرداس بودند. کاخ مرداس در بالاترین نقطۀ شهر قرار داشت و هیچ کس تصوّر نمیکرد که در یکی از اتاقهای کاخ در این شبِ عجیب، سرنوشتِ شومی برای مردم رقم خواهد خورد که تا سالها آسایش و انسانیّت را در میانشان خواهد کشت ولی به هر جهت تیرهبختی هر چه سریعتر گام برمیداشت و خود را نزدیکتر میکرد. نیمههای شب در حالیکه آرامش پیش از طوفان در کاخ حکمفرما بود ناگهان جوانی سراسیمه از خواب برخاست بدنش میلرزید و رنگ از رخسارش پریده بود، نمیدانست خواب بوده و یا هر آنچه را که دیده در بیداری بر او گذشته است. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و دوباره بخوابد ولی تا در بستر خود آرمید دوباره آن مرد را دید، اگرچه ظاهرِ آراستهای داشت ولی در دلِ ضحّاک حسّ بدی را بوجود میآورد، این مرد اهریمن بود که خود را به شکل پیرمردی مهربان و خیرخواه در آورده و با هدفِ فریفتنِ ضحّاک به سراغش آمده بود. آنچه از گفتگویشان برمیآمد نشانگر این بود که چند دقیقهای پیشتر او از ضحّاک خواسته که پدر خویش (مرداس) را بکشد و خود بر مَسند پادشاهی تکیه زند ولی پذیرشِ این درخواست بر ضحّاک گران آمده و پرهیز کرده بود، با این وجود اهریمن دست از تلاش بر نداشته و در نهایت توانست ضحّاک را که اندکی از سرشتِ نیکوی پدر در او راه نیافته بود، بفریبد؛ فقط از او خواست که در این مورد با کسی صحبت نکند و نقشۀ نابودی مرداس را خود بر عهده گرفت و همان لحظه دست به کار شد، در باغِ کاخ چاهی کَند و روی آن را با خس وخاشاک پر کرد و بامدادِ همان روز هنگامیکه مرداس جهت عبادت به گوشهای از باغ میرفت در چاه افتاد و هلاک شد.
پس از اینکه ضحّاک به پادشاهی رسید اهریمن بصورت آشپزی بر او وارد شد و هر روز غذاهای خوشمزهای برای او میپخت،روزی ضحّاک به او گفت که به پاس زحماتت هر آنچه را که از من میخواهی بگو تا فرمان دهم برایت فراهم آورند، اهریمن به او گفت: «جانم به قربانت ای سرورم، من از مالِ دنیا بینیازم و سعادتی بالاتر از بوسه زدن بر شانههای شما نمییابم اگر چنین رخصتی را به من دهید مرا سرافراز کردهاید». ضحّاک که خواستۀ او را اندک دید پذیرفت ولی لحظاتی چند پس از این رویداد دو مار بزرگِ سیاه از شانههای او رویید و هرچه تلاش کرد که این دو را از بین ببرد ولی نتوانست و دوباره به جای آن دو مار دو مار دیگر بالامیآمد؛ از تمامی پزشکان چیرهدست خواستند که به دربار ضحّاک آیند و چارهای بیاندیشند،این بار نیز اهریمن خود را بصورت پزشکی درآورد و به او گفت: «تنها راهِ درمانِ این درد این است که هر روز دو تن از جوانان را گردن زنی و مغز سر آنها را خوراک این دو مار کُنی تا آرام گیرند و صدمهای نرسانند».هدف او این کار از بین بردن جوانمردی و انسانیّت بود که پیرو آن نیز آرامش از میان مردم رخت برمیبست و نسل آدمی از بین میرفت؛ این راهکارِ برگزیدۀ اهریمن جهت پیروزی بر فرِّ اهورایی۱ بود و در واقع ضحّاک وسیلۀ دستیابی اهریمن به هدفش شده بود،ضحّاک هم ناخودآگاه با اهریمن همنشین شده و لحظهای اندیشۀ خود را بکار نمیگرفت،این بار نیز فریب خورد.
همزمان در ایران نیز جمشید فرمانروایی میکرد، اگرچه بخشی از حکومت وی شکوهمندترین روزگار ایرانیان بود ولی پس از مدتی خودخواهی و غرور وجودش را فراگرفت و از این رو فرّ ایزدی از او گریخت۲ و پس از اینکه ضحّاک به سرزمینِ ایران حملهور شد مردم که از شرایطِ موجود در ایران ناراضی بودند با آغوشی باز پذیرای وی شدند. پس از مرگِ جمشید۳ دو دختر او ارنواز و شهنواز به بندگی ضحّاک در آمدند و این دو به همراه دو برادر با نامهای اَرمایل و گَرمایل در آشپزخانۀدربار ضحّاک مشغول شدند. اَرمایل و گَرمایل هر دو مردانی نیکسرشت بودند که رنجِ خدمت به ضحّاک را جهت براندازی دستگاه ظلم و جور او به جان خریدند و روزانه یک نفر از افرادی را که جهت قربانی کردن نزد آنان میآوردند را رها میکردند و به جای مغز آنان مغز سرِ گوسفند را به ماران میدادند؛ چنین کاری در این شرایطِ خوفانگیز جوانمردی ویژهای را میطلبید که جز با انگیزهای قوی که در این دو جوان وجود داشت امکانپذیر نبود.
روزی از روزها در حالیکه هرکسی مشغول کارِ خویش بود ضحّاک فرمان داده بود همگان را فرا خوانند، ترس آشکاری در چهرهاش موج میزد ولی کسی دلیلش را نمیدانست و او هم در حالیکه تلاش میکرد آرامش خود را حفظ کند به بازگویی خوابِ خود پرداخت؛ ضحّاک سه مرد جنگی را در خواب دیده بود که به سویش میآمدند و آنکه از بقیّه کوچکتر بود به طرف او حملهور شد، با یاری سه تن دیگر پای او را با زنجیر بسته بودند و او را به سوی کوه دماوند میبردند، گروه بسیاری از مردم نیز آنان را همراهی میکردند. وی تعبیر خواب خود را به سرعت از خوابگزاران خواست ولی هیچکدام جرأت پاسخ دادن نداشتند؛ از سویی نیز میدانستند که سکوتشان او را خشمگین خواهد ساخت و بنابر این یکی از آنان که داناتر از دیگران بود به خود شجاعت داد وخوابش را تعبیر نمود، او گفت: «فرزندی بنامِ فریدون بهدنیا خواهد آمدکه حکومتِ تو را ویران خواهد کرد و اگر بتوانی و او را بیابی این خطر از میان خواهد رفت». دلیل این امر را ستمی میدانست که ضحّاک بر مردمِ بیگناه روا میداشت و فریدون را پرچمدار مبارزه با این بیداد میدانست.
فرانک مادر فریدون و آبتین پدرش بودکه در نتیجۀ ظلمِ ضحّاک و گردن زدن جوانانبرای خوراک ماران کشته شده بود، بنابراین فرانک تمامی تلاشِ خود را جهت رشدِ فریدون بکار گرفت و هنگامیکه از جستجوی سپاهیان ضحّاک آگاه شد فریدون را نزدِ یکی از آشنایانِ خود در دشتی دوراُفتاده سپرد، فریدون تا سه سال نزد او ماند ولی پس از آن فرانک آگاه شد که سپاهیان ضحّاک نشانی مخفیگاه فرزندش را یافتهاند، خود را با شتاب به آنجا رساند و پیش از رسیدنِ سپاهیان ضحّاک فریدون را به مکان اَمنِ دیگری برد؛ او مردی نیکسیرت را در حوالی کوه البرز میشناخت و او را بهتر از هر کس در نگاهداری فریدون یافت، بدین روی از او خواست که در آموزش و پروش او کوتاهی نکند به این اُمید که در آیندهای نهچندان دور فریدون بهای خون پدران خود را از دستگاه ظلم ضحّاک خواهد گرفت و این مرد پارسا نیز در این پیروزی شریک خواهد بود؛ او نیز با فرانک عهد کرد که فریدون را نزد خود گرامی دارد و از هیچ تلاشی فروگذار نکند و براستی نیز چنین کرد.
سالها از این رویداد گذشت، یکی از این روزها که همانند همیشه جوانی را جهت قربانی به آشپزخانۀ دربار ضحّاک آوردند، سر و صدایی برپا شد که با ناله و زاری هر روزۀ جوانان تفاوت داشت؛ این غریو خشمگینِ کاوه بود که دادِ خویشتن میخواست،خود را بسرعت به دربار ضحّاک رسانده بود و فریاد میزد: «من 18 پسر داشتم، 17 تن از آنان را قربانی کردی و اکنون این آخرین فرزندم را نیز میخواهی از من بستانی،با مرگ هر کدام از آنان تو بخشی از توانم را از من ستاندی،حال پشتم خمیده شده و دیگر نیرویی ندارم و با رفتن این فرزندم نیز جان من را خواهی گرفت، آیا این عدالت است؟ من از تو میخواهم که این سرم را بر من ببخشی». ضحّاک در پاسخ گفت: «تو باید گواهی دهی که من پادشاهی دادگسترم،اگر چنین کنی من نیز خواستۀ تو را اجابت خواهم کرد». کاوه پاسخ داد: «من هرگز به دروغ گواهی نخواهم داد». و دست فرزند خویش را گرفت و بیرون رفت. هنگامیکه به سردرِ بازار رسید در حالیکه پیشبندِچرمیِ آهنگری خویش را بر سرِ نیزهای میکرد گفت: «ای مردم اکنون زمانِ آن رسیده که بیرق عدل و داد را برداریم و خود را از زیرِ بارِ چنین ظلم ناجوانمردانهای رها سازیم، ما باید بهای خون ریخته شدۀ پدرانمان را بستانیم و تا امروز ما با سکوتِ خود صحه بر این کردارِ ناپسند گذاردهایم، سببِ سکوت دیروز پدرانمان ناآگاهیشان بود ولی سکوت امروز ما ستمی بیش از ظلم ضحّاک به خودمان است، تاوان این سکوت را فرزندانمان خواهند پرداخت و ما هرگز نخواهیم توانست پاسخگوی کوتاهیِ امروزمان باشیم».
همهمهای سراسرِ بازار را فراگرفت، گویی آتشِ زیر خاکسترِ وجودشان شعلهور گشته بود وهر لحظه بر تعداد پیروان کاوه افزوده میشد. کاوه استوارتر از پیش بسوی کاخ ضحّاک براه اُفتاد، حسِّ انتقامجویی گامهای همگان را سرعت بخشیده بود. فریدون نیز که از این قیام آگاهی یافته بود، دریافت که اکنون لحظهای که سالها انتظارش را میکشید، فرا رسیده است. در میانۀ راه با کاوه و گروهِ بسیاری که در پی او بوده و از ستمِ ضحّاک به جان آمده بودند، برخورد کرد، ابتدا فرمان داد که چرم پارۀ کاوه را به زر و گوهر بیارایند۴، سپس با آنان همراه شد؛ هرچند در میانِ راه سربازان ضحّاک مانع عبور آنها شدند ولی به لطف پروردگار که همیشه پشتیبان حق است خطرات را پشت سر گذارده و بسلامت به کاخ ضحّاک رسیدند. ضحّاک در کاخ نبود ولی کُندرَو که خزانهدارِ او بود به خوشآمد گویی فریدون و سپاهش پرداخت و پس از اینکه خبرِ رسیدن فریدون به گوش ضحّاک رسید، خشمگین بسوی کاخِ خود بازگشت و فریدون را در حالیکه بر اورنگِ پادشاهیاش تکیه زده، یافت؛ بسوی او حملهور شد ولی در همین حین فریدون گُرزِ خود را بالا آورد و در یک چشم بر هم زدن ضحّاک را به زیر آورد، ضحّاک که دیگر توانی نداشت و چارهای برای خود نیافتبه پای فریدون اُفتاد و خواست که از اشتباهاتش درگذرد، ولی هیچکدام از این سخنان دیگر سودی نداشت. در همین هنگام پیکِ ایزدی فریدون را از کشتنِ ضحّاک باز داشت، بنابراین فریدون دست و پای او را بست و این بار با گروهی از مردم که سرشار از خشنودی بودندرهسپارِ کوه دماوند شدند و فریدون بر تخت پادشاهی نشست و روزگار تاریک اهریمنی را با لطف اهورایی روشن کرد۵.
مادها از زبان هرودوت یونانی
دیا اکو ، اولین فرمانروای سرزمین ماد
تاریخ هرودوت اولین کتاب تاریخی است که در جهان نوشته شده است . او در سال 484 پیش از میلاد و درزمان پادشاهی خشایارشا در شهر هالیکارناسوس که امروزه شهری است در جنوب غربی ترکیه به دنیا آمد و بنابراین از نظر زادگاه ایرانی محسوب میشود ، چون در قلمرو هخامنشیان زاده شد . به همین دلیل کتاب وی اطلاعات ارزشمندی را در باره ایران عهد باستان ارایه میدهد که داستان تشکیل حکومت ماد به دست دیااکو یکی از جالبترین داستان های این کتاب است . هرودوت این داستان را اینگونه بازگو میکند:
مردم ماد در قبیله های معدود جداگانه میزیستند . دیا اکو که در ناحیه خود مردی برجسته بود درصدد افتاد در زمینه گسترش عدل و داد بلند نامی و شهرت احراز کند . وی از این بابت غرضی در سر داشت چون در آن عهد و زمان اصلآ نظم و نظامی در کار حکومت مردم وجود نداشت ، وی با ایمانی راسخ می پنداشت که هیچ گونه سازگاری و همزیستی میان حق و باطل امکان ندارد . در نتیجه وقتی اهالی دهکده به روش کارش در ایجاد عدالت پی بردند او را در اختلافات خود به عنوان داور برگزیدند و همین که دیااکو زمام کارها را محکم در دست گرفت با شایستگی تمام اقدام و بدین وسیله تحسین و رضایت ساکنان سامان خود را جلب کرد . شعار و رفتار او در باره گسترش بساط عدل و داد و حل اختلافات بین افراد به زودی در سایر جاها انعکاس یافت و همچنین در نواحی که مردم از ادامه بساط جور و ظلم به ستوه آمده بودند .
پس چون آوازه دادگستری دیا اکو شایع شد همگی ابراز علاقه کردند که داوری در اختلافات خود با دیگران را به داوری او بسپارند . تا سرانجام کار به جایی رسید که وی یگانه پناه مردم به شمار آمد .
هرچه داستان بی غرضی و دادگری او بیشتر انتشار می یافت بر تعداد ارباب رجوعش افزوده می شد و بالاخره واضح و ثابت شد که بی وجود او کار مردم لنگ و عرصه زندگی بر ایشان تنگ خواهد شد . در همین حین و حال بود که وی ناگهان اطلاع داد که دیگر تمایلی به ادامه آن وضع ندارد . و بر کرسی قضاوت نخواهد نشست و عرض حال کسی را نخواهد شنود . چه صلاح کارش آن نبود که تمام روز را صرف شنیدن شرح مرافعات هم وطنانش سازد و از پرداختن به امور خویش بازماند .
در نتیجه بار دیگر بساط تبهکاری و دزدی در دهکده ها تکرار و هرج و مرج سخت تر از گذشته تجدید شد. مادیها آن وضع نابهنجار را در شورایی همگانی مورد رسیدگی قرار دادند . در آن انجمن تمام مدت رشته کلام در دست طرفداران دیااکو بوده و ایشان میگفته اند :
ما در تمام شرایط نامساعد فعلی علاقه ای به اقامت در این سرزمین نداریم مگر اینکه به یکی از هموطنان خود اختیار دهیم تا کار حکومت را بر شالوده نظم و انضباط قرار دهد و برای ما امکان خدمت و کار را فراهم سازد وگرنه در چنین وضع سراسر آشفتگی ، خانه خود را گذاشته و ترک دیار میکنیم. این بیانات و طرز استدلال ، در اذهان تآثیر نیکو بخشید و انجمن در صدد افتاد حکومت پادشاهی را برقرار سازد . اقدام بعدی پیشنهاد نام کسی بودکه میبایستی بر مسند فرمانروایی قرار گیرد و چون در تمامی مذاکرات نام دیااکو و خصایل ممتازش ورد زبانها بود همگان او را که از هر جهت ابراز شایستگی کرده بود به مقام پادشاهی برگزیدند .
اولین اقدام دیااکو آن بود که به زیر دستان خود فرمان داد برای اقامت پادشاه کاخ برازنده ای فراهم سازند و دسته نگهبانی ترتیب دهند . مادیها اطاعت کرده، کاخ بزرگ و مستحکمی در محلی که خود وی تعیین کرده بود ساختند و دست او را در انتخاب افراد نگهبان بدون هیچگونه محدودیت باز گذاشتند.
همین که وی بر تخت فرمانروایی استقرار یافت مادیها را بر آن داشت تا شهر بزرگی بنا کنند و بدین منوال مرکز عمده ای در مملکت تأسیس شد و سایر شهر ها در درجه دوم افتادند و بدین ترتیب شهری که « اکباتان» ( هگمتانه ) نام گرفت ، به وجود آمد . این شهر وسعت بسیار و برج وباروهای استوار داشته و دیوارهای آن طوری بنا شده بودند که کنگره دیوارهای درونی بالاتر از ردیف پایین واقع بوده ، چرا که عمارت بر روی تپه ای بنا شده بود. حصارهای گرد این شهر در هفت ردیف تو در تو بنا شده بودند و کاخ و خزانه شاهی در میانه آن بنا شده بود . طول محیط دیوارهای بیرونی به اندازه محیط شهر آتن ( تقریبآ 14 کیلومتر ) و کنگره هایش سفید رنگ بود. کنگرههای دیوارهای دوم ، سوم ، چهارم و پنجم به ترتیب به رنگهای سیاه ، ارغوانی ، آبی ، و نارنجی مزّین شده بود . اما دندانه های دو باروی آخری را با سیم و زر روکش کرده بودند . استحکامات آخری خاص حفاظت پادشاه و دستگاه سلطنتی بود و مردم مجاز بودند که در محوطه ی خارجی حصارها ، خانه بسازند .
هنگامی که کار ساختمان کاخ به پایان رسید دیااکو نخستین بار آداب درباری برقرار ساخت و ازآن پس حضور در پیشگاه پادشاه موقوف شد . تمام عرایض به وسیله ی رابطه ها به عرض میرسید و دیدار مستقیم شخص پادشاه ممنوع گردید . این مقررات سنگین به دلیل حفاظت وی در مقابل همگنانی تدبیر شده بود که از جهات حسب و نسب به اندازه خود او ممتاز و از کودکی با هم پرورش یافته بودند .
وی اندیشناک بود که اگر هرروز او راببینند امکان تحریک حسادت در میان آید و شاید هم موجب تبانی آنان بر ضد او گردد . ولی اگر چشم احدی به او نیفتد ، این پندار قوت میگیرد که وی وجودی استثنائی و برتر از افراد عادی است . پس از آنکه دیا اکو پایه های سلطنت خویش را استوار ساخت باز به حکومت با عدل و داد پرداخت . تمام شکایت ها کتباً به خود او تقدیم میشد که بعد از رسیدگی و صدور حکم ، شکایت نامه را عیناً برای صاحبش پس می فرستاد . علاوه بر آنچه گذشت قواعد دیگری نیز به ابتکار او مقرر گشت و هر گاه خبری از ظلم و تعدی و یا اثر و علامتی از تظاهر و خود نمایی افراد میدید و می شنید به تناسب گناه ، امر به مجازات می داد. خبرچین های مخصوص وی در گوشه و کنار حاضر و شاهد جریان امور بودند . کار اساسی دیااکو که پنجاه و سه سال حکومت کرد این بود که اقوام مختلف را با یکدیگر متحد کرد ، اما بر حدود قلمرو خود نیفزود . هرودوت در اینجا داستان خود را در باره دیااکو به پایان میرساند و به جانشینان وی می پردازد .
بنیانگذار این دولت، یعقوب بن لیث، مانند پدر و شاید اجدادش به طبقات محترفه (پیشه ور) منسوب بود. عنوانِ صفّار (رویگر = مسگر) که در حقّ وی و سلسلة فرمانروایان خاندان او معمول شد، در واقع انتسابِ او و برادرانش را به این حرفه نشان میدهد. به موجبِ نسبنامهای، تبارِ لیث رویگر به پادشاهان قدیم ایران میرسد. این امر محبوبیّت او و خاندانش را در آن ایّام نزد بیشتر اهل سیستان بالا برده بود. رویگرزادة سیستانی همراه برادرانش، عمرو و علی در جوانی عیّارپیشه شد. یعقوب بن لیث در شورشهای سیستان که منجر به برخورد عیّاران شهر با خوارج گشت، با غلبه بر رقیبان، سیستان را تحت سلطة خویش درآورد (253 ه.ق.). چون خلیفه حاضر نشد حکومت او را بر خراسان تایید کند، یعقوب که خود را فرمانروای واقعی خراسان و تمام قلمرو طاهریان می دانست، با خلیفه از درِ تهدید درآمد. بعد از تسخیر مجدد فارس که تا آن زمان چند بار آنجا را به تصرّف در آورده بود، از طریق خوزستان عازم فتح بغداد شد. اما، در دیرالعاقول (نزدیک بغداد) از سپاه خلیفه شکست خورد (262 ه.ق.) و به اهواز عقب نشینی کرد. خلیفه، پیکی را با منشورِ ولایت فارس و برای دلجویی نزد یعقوب فرستاد. یعقوب قدری نان خشک، پیاز و شمشیر را پیشِ روی خود نهاد و به رسول گفت: «به خلیفه بگو که من بیمارم و اگر بمیرم تو از من رها میشوی و من از تو، اگر ماندم این شمشیر میان ما داوری خواهد کرد، اگر من غالب شوم که به کام خود رسیده باشم و اگر مغلوب شوم این نان خشک و پیاز مرا بس است.» با این وجود، قبل از آنکه برای جبران این شکست و حملة مجدد به بغداد آمادگی بیابد، در جندی شاپور بیمار شد و در همان جا نیز در گذشت (شوال 265 ه.ق.). یعقوب را مردی باخرد و استوار توصیف کرده اند. حسن بن زید علوی که یکی از دشمنانش بود او را به دلیلِ استقامت و پایداریش سندان لقب داده بود.
پس از وی، برادرش عمرو از جانب سپاه سیستان به امارت برداشته شد. وی بلافاصله به مصلحت وقت نسبت به خلیفه اظهار اطاعت کرد. خلیفه هم چون در آن ایام درگیر قیام «صاحب الزنج» در نواحی بصره و عبادان ( آبادان ) بود، چارهای جز آنکه حکمرانی وی را در فارس، خراسان و سیستان به رسمیّت بشناسد نداشت. با این حال، چون قلباً از حکومتِ صفّاریان که مبنی بر خروج و خلع طاعت بود رضایت نداشت، چندی بعد، حکومت خراسان را به نام محمد بن طاهر امیر برکنار شدة سابق طاهری کرد. با آنکه چندی بعد خلیفه خراسان را که همچنان در تصرف عمرو بود همراه با فارس و کرمان به وی داد ( 275 ه.ق. )، عمرو از خلیفه فرمانروایی ماوراء النهر را نیز طلب کرد. البته، این منطقه پیشتر جزو قلمرو طاهریان بود و در این زمان، اسماعیل بن احمد سامانی در آنجام حکومت داشت. خلیفه هم با بیمِیلی و با تشویقِ پنهانی اسماعیل به مقاومت در مقابل صفار، در خواست او را اجابت کرد. در جنگی که بعد از دریافت فرمان خلیفه در حدود بلخ بین او و سپاه سامانی در گرفت، عمرو مغلوب و گرفتار شد و سپاهش نیز منهزم گشت (ربیع الاول 287ه.ق.). عمرو را از بخارا به بغداد روانه کردند. خلیفه او را به زندان فرستاد که او چندی بعد در همان زندان وفات یافت (289 ه.ق.) .
با آنکه بعد از عمر، نواده اش طاهربن محمد و برادرزادگانش لیث بن علی و محمدبن علی چند سالی ( 298-288 ه.ق.) سلطه خاندان صفار را در سیستان حفظ کردند، سرانجام سامانیان آن ولایت را به قلمرو خویش ملحق کردند. هر چند بعد از سامانیان هم سیستان چندی به قلمرو غزنویان الحاق یافت، باز محبوبیت و نفوذ خاندان صفار که بر خاطره فرمانروایی یعقوب مبتنی بود همچنان، ادامه داشت، حتی این محبوبیت قرنها بعد ( 885 ه.ق.) سیستان را نسبت به فرمانروایی محلی امیران این خاندان علاقه مند نشان داد. در هنگامی که قرنها از انقراض طاهریان و سامانیان و غزنویان و حتی خلفای عباسی می گذشت، اخلاف لیث و فرزندان او در سیستان همچنان چیزی از حیثیت و قدرت و فرمانروایی اجداد خود را حفظ کرده بودند. نقش صفاریان قدیم به خصوص یعقوب، در احیای فرهنگ زبان فارسی قابل ملاحظه بود. بر وفق روایت «تاریخ سیستان» اولین شعر رسمی که به زبان فارسی گفته شد به تشویق و الزام یعقوب و به وسیله دبیر او محمد بن وصیف سکزی ( سیستانی ) سروده شد .
سلسلهنگارِ امیران صفّاری: ۱ـ یعقوب بن لیث صفاری ۲ـ عمرو بن لیث صفاری ۳ـ علی بن لیث صفاری ۴ـ طاهر بن محمد بن لیث صفاری ۵ـ خلف بن احمد (نوة دختری عمرو بن لیث).
اوّلین حکومتِ مستقل ایران بعد از حملة اعراب بودند. در اوایل قرن سوّم، طاهر بن حسین (طاهر ذوالیمینین) سردار ایرانی مأمون (خلیفة عبّاسی) توانست، امین برادر مأمون را شکست دهد و مأمون را به خلافت رساند. در آن زمان، مهمترین منطقة ایران «خراسان» بود. چندی بعد، از آنجا که رفع درگیریهایی که در خراسان به وسیله خوارج روی داده بود ضرورت فوری داشت، و نیز خلیفه هم ترجیح می داد قاتل برادر را از پیش چشم خود دور نماید، ولایت خراسان را به طاهر سپرد. البته، این فرمانروایی شامل سیستان و کرمان نیز میشد و مشتمل بر نظارت بر ماور النهر و احیانا فتوحات اسلامی در آن نواحی هم بود. طاهر آرزو داشت حکومتی مستقل تشکیل دهد و به همین دلیل به محض یافتن فرصت، اعلام کرد که دیگر از مأمون اطاعت نمیکند و این آغاز تشکیل نخستین حکومت ایرانی پس از اسلام بود. طاهر اندکی بعد نام خلیفه را از خطبه حذف کرد و چند وقتی نگذشت که خبر مرگ او را اعلام کردند. مرگی مشکوک. پس از او فرمانروایان دیگری نیز از این خاندان روی کار آمدند امّا هیچ یک آنچنان که شایسته بود، فرمانروایی نکردند. در زیر با نام و لقب هر یک آشنا میشویم:
۱ـ طاهر بن حسین معروف به ذوالیمینین
۲ـ طلحه بن طاهر
۳ـ علی بن طاهر
۴ـ عبدالله بن طاهر
۵ـ طاهر بن عبدالله
۶ـ محمد بن طاهر بن عبدالله
در زمان طاهریان نیشابور به پایتختی برگزیده شد. همچنین طاهریان در جنگ با خوارج در شرق ایران به پیروزی دست یافتند و سرزمینهای دیگری مانند سیستان و قسمتی از ماوراءالنهر را نیز به تصرّف درآوردند و نظم و امنیّت را در مرزها برقرار کردند. گفته میشود که در زمان حکومت طاهریان، به جهت اهمیّت دادن آنان به کشاورزی و عمران و آبادی، کشاورزان به آسودگی زندگی میکردند.
در زمان طاهریان قیامهای بابک و مازیار که به ترتیب در آذربایجان و طبرستان (مازندران) رخ داد، باعث شد که آنها از توجّه به شرق ایران باز مانند. به همین دلیل خوارج در این منطقه دست به شورش زدند. آخرین امیر طاهری، محمدبن طاهر نیز فردی مقتدر نبود. در نتیجه حکومت طاهریان رو به ضعف نهاد و سرانجام در میانههای سده سوّم هجری به دست یعقوب لیثِ صفّار سرنگون شد.
منبع: «روضة الصفا»، تألیف محمد بن خاوندشاه بلخی، تلخیص از دکتر عباس زریاب، تهران،۱۳۷۳.
گرچه سنگنوشتههای پادشاهی و الواح اقتصادی درباره هخامنشی برای بازسازی تاریخی آن دوران مهم است، اما اهمیت این سنگنوشتهها برای منطقه خاورمیانه از بعد دیگری نیز قابل بررسی است. به واقع بدون سنگنوشتههای داریوش و جانشینان وی در تخت جمشید و بیستون، کسی نمیداند که آیا باستان شناسان قادر بودند خط میخ با تاریخ سه هزار ساله اش را رمزگشایی کنند یا نه. به واقع در رمزگشایی از خطی میخی نخست سنگنوشتههای هخامنشی خوانده
تفاوت اصلی و مشکل عمده در سنگنوشتههای هخامنشی نسبت به سنگنوشتههای مصری در این بود که سنگنوشتههای مصری به غیر از خط هیروگلیف، متنی نیز به زبان یونانی وجود داشت که زبانی شناخته شده بود اما سنگنوشتههای هخامنشی به 3 زبان نوشته شدهاند که هر سه زبان و خط شناخته شده نبودند. کار رمزگشایی از این نوشتهها به حدی سخت بود که برای این کار گروهی از کارشناسان و متخصصان خط پس از نیم سده تلاش بی وقفه سرانجام توانستند خلاصهای از سنگنوشتهها را تهیه و ترجمه کنند. در بین این کارشناسان گروتفندGrotefend آلمانی کسی بود که با حدس و گمان توانست به نتیجه قطعی برسد. وی در مرحله اول حدس زد که خط اول در این سنگنوشتهها که علائم نوشتاری کمی نیز در آن به کار رفته است میبایستی زبانی ایرانی باشد. سپس با بررسی 2 سنگنوشته کوتاه مشکوفه از تخت جمشید وی متوجه شد که علایم مشابهی بر روی هر یک از این سنگنوشتهها وجود دارد. ازاینرو حدس زد که این علایم باید نام پادشاهان هخامنشی باشد و به این ترتیب توانست نام داریوش، خشایار و یشتاسپ و واژه پادشاه را از بین سایر کلمات جدا و شناسایی کند. این کشف اولیه برای شناخت ده حرف از مجموع چهل حرف پارسی باستان ارزشمند به شمار میرفت.
ازاینرو به نظر میرسید که شناخت ده حرف از مجموع چهل حرف پارسی باستان ارزشمند به شمار میرفت. ازاینرو به نظر میرسید که مرحله اصلی برای خواندن متون سنگنوشتهها طی شده است و سرانجام در طول چندین سال، سایر حروف نیز شناسایی شدند. ازاینرو شرایطی مشابه سنگنوشتههای مصری به وجود آمد زیرا یک زبان (پارسی باستان) شناسایی شده بود. اما نوشتههای عیلامی و بابلی سنگنوشتهها به حد کافی مشکل بودند زیرا در این زبانها علایم مهم بسیاری وجود داشت که برخی از این علایم به تنهایی ارزش معنایی متعددی داشتند. راولینسون Rawlinson در این امر تلاش بسیاری را انجام داد و به موفقیتهایی نیز دست یافت. وی ضمن تایید ارزش معنایی 15 حرف پارسی باستان، کار رمزگشایی از زبان بابلی را نیز آغاز کرد که بیش از 200 علامت دارد. در سال 1857، چهار نفر از دانشمندان به نامهای راولینسون، هینکس HINKS، اُپرت Oppert و تالبوت Talbot به صورت مجزا از هم ترجمههای مشابهی از یک متن بابلی را ارایه دادند. ازاینرو به نظر میرسد که از این خط و زبان نیز رمزگشایی شده است. سرانجام زبان عیلامی در سال 1890 رمزگشایی شد. در این سال وَیسباخ Weissbach نخستین دستور زبان آن را ارایه داد. با این همه متن عیلامی سنگنوشتهها در عصر هخامنشیان آنچنان سخت و مشکل است که امروزه تنها بخشهای کوچکی از آن قابل فهم میباشد
کشف خط میخی هخامنشی، افتخار اروپاییان
تا یک صد سال قبل یگانه منبع ایران در دوره هخامنشیان منحصر به اطلاعاتی از مولفین یونان باستان و روم و یا روایات و داستان های کتاب عهد عتیق (تورات) بود که از لحاظ تاریخ حوادث، اختلافات و تناقضاتی در آنها دیده می شد، برای این دوره از تاریخ ایران هنوز علم تاریخ نتوانسته بود منابع و مآخذ موثق و هم زمان از موطن اصلی این وقایع یعنی ایران کسب نماید. در اوستا و شاهنامه فردوسی حتی نام پادشاهان هخامنشی مذکور نیست و اطلاعاتی هم وجود ندارد که به توان بر مبنای آن دوره هخامنشیان را معلوم و روشن ساخت.
در روایات تاریخی مربوط به دوره ساسانیان فقط یک واقعه از دوران پادشاهی دویست ساله هخامنشیان ذکر شده که عبارت از استیلای اسکندر مقدونی بر سپاهیان داریوش سوم است.
این حادثه تاریخی را هم از منابع ایرانی هم زمان به دست نیاورده اند، بلکه آن را از روی داستان های یونانی و مصری و شریانی درباره فتوحات اسکندر مقدونی اخذ کرده اند.
در دوران سلطه و حکومت ساسانیان نام های کوروش و کمبوجیه و خشایارشا و بعضی دیگر از پادشاهان سلسله هخامنشیان به بوته فراموشی سپرده شده و سلسله ای ظاهرا افسانه ای ]؟[ موسوم به کیانیان جایگزین هخامنشیان گردید، در روایات و اخبار اسطوره ای ایران موضوع بنای کاخ های پرسپولیس را به یکی از قهرمانان حماسه ای ایران یعنی جمشید منسوب داشتند و وی را هم ردیف و مشابه سلیمان پادشاه بنی اسرائیل دانستند.
از دوران فرمانروایی سلسله ساسانی در ایران نمی توان شواهدی که مبتنی بر وجود سلسله ای حقیقی پیش از ساسانیان باشد به دست آورد. اخبار و اطلاعات مربوط به دوره ساسانی درباره ایران به هیچ وجه جنبه تاریخی نداشته و صرفا مبتنی بر افسانه ها و حماسه هاست.
مورخان ایرانی قرون میانه تاریخ نسبتا مشخص ایران را فقط از زمان پادشاهی دودمان ساسانی نام به رشته تحریر در آورده اند. در آثار شاعران فارسی زبان مانند نظامی و هم چنین در ادبیات جدید ایران، درباره هخامنشیان اشاراتی شده که متکی به منابع یونانی است و از طریق روایات و اخبار سریانی انتقال یافته است.
بنا بر آنچه ذکر شد قبل از خواندن متن کتیبه های میخی هخامنشی امکان رسیدگی و یا تکمیل اطلاعات مربوط به ایران باستان و هم چنین بررسی مطالب مندرج در تورات وجود نداشت. از اولین روز آشنایی اروپاییان با خطوط میخی تا روز خواندن کتیبه های میخی متجاوز از دویست سال سپری شد.
این خطوط در اثر مساعی عده ای از دانشمندان ملیت های گوناگون و با انگیزه های مختلف و هم چنین کوشش های چندین نسل که در پاریس، لندن، بغداد، سن پطرزبورگ، کازان، بن، گیتن گن و سایر نقاط به مطالعه و تحقیق بر روی این کتیبه ها پرداختند، عاقبت خوانده شد.
خواندن کتیبه های
مذکور یکی از موفقیت های بزرگ قرن نوزدهم میلادی برای شرق شناسان به شمار می رود.
(۱)
تاریخ کشف رمز، قرایت و تفسیر خطوط مختلفی که حکومت های ایران باستان در طی دوران
طولانی شان به کار می برده اند، در نگاه اروپاییان یکی از جالب ترین و در عین حال
افتخارآمیزترین بخش های تحقیقات تاریخی آنها بوده است. هنگامی که «شامپولیون»
فرانسوی برای کشف رمز هیروگلیف های مصری آهنگ آن سرزمین کرد، کتیبه سه زبانی
«رُزتا» را داشت که بخش یونانی آن اساس استواری برای تفسیر دو خط دیگر به وی داده
بود، اما تحقیقات شرق شناسان و باستان شناسان اروپایی درباره کتیبه های میخی با
مشکلات ناگشودنی تری رو در رو بود که سرانجام با بررسی های اسلوبی از میان برداشته
شد. (۲)
ظاهرا برای نخستین بار در قرن پانزدهم میلادی سیاحان اروپایی به ویرانه های کاخ
های تخت جمشید و سنگ نگاره های نقش رستم توجه نمودند و اولین اطلاعاتی که در این
باره کسب شد به وسیله سفیر ونیز «جیولسافاتوباربارو» بود که در سال ۱۴۷۲م به ایران
سفر کرد. گر چه حکایات سیاحان و جهان گردان اروپایی مقرون به صحت و حقیقت نبود،
ولی در هر حال علاقه و توجه اروپاییان نسبت به آثار و ابنیه ایران رو به روز بیشتر
می شد.
نخستین آشنایی
اروپاییان با خطوط میخی در سال ۱۶۱۸ میلادی روی داد یعنی در زمانی که سفرای پادشاه
اسپانیا فیلیپ سوم در دربار شاه عباس اول صفوی به نام های راهب «آنتونیو دوگووه آ»
و دوک «دن گارسیا دوسیلوا دوفیگوئروآ»، برای اولین بار در اروپا موضوع علایم خطوط
میخی را که در ویرانه های کاخ داریوش اول در تخت جمشید دیده شده بود به اطلاع
محققی رساندند.
در سال ۱۶۲۱ م پیش آهنگ شرق شناسی کشور ایتالیا به نام «پیترو دلاواله» ویرانه های
تخت جمشید را توصیف نمود و از روی پنج علامت خطوط میخی شبیه نویسی کرد.
با توجه به سمت و جهت استقرار علایم چنین استنباط نمود که خطوط مزبور باید از چپ به راست خوانده شود. در سال ۱۶۷۴م جهانگرد فرانسوی «ژان شاردن» نسخه ای از کتیبه های میخی هخامنشی را به همراه خود به اروپا برد. او به اشتباه تصور می کرد که کتیبه های مزبور باید مانند خطوط چینی از بالا به پایین خوانده شوند. کشف رمز خواندن خطوط میخی بعدها به کندی انجام گرفت؛ بدین معنی که برای خواندن کتیبه ها لازم بود معنای هر علامت معلوم گردد، در حالی که هنوز زبانی که این خطوط میخی بدان تحریر شده بود و زمان تحریر و ملیت منتسب به آن از مسایل مجهول به شمار می رفت. (۳)
در سال ۱۷۶۲م کنت «گای لوس» تصویر گلدانی را که از مرمر بود و کتیبه هایی به سه خط میخی و یک خط مصری قدیم داشت، منتشر کرد. (۴)
در ماه مارس سال ۱۷۶۵م «کارستن نیبور»، سیاح آلمانی، در حین سیر و گردش خویش، چند روزی را هم در تخت جمشید گذرانید و از کتیبه های معروف آن نسخه برداری بسیار دقیقی کرد. (۵) وی ثابت کرد که کتیبه های تخت جمشید به سه خط مختلف نوشته شده و نخستین و ساده ترین این خطوط دارای ۴۲ علامت نوشتاری است. از این گذشته وی به طور قطع تایید کرد که خط میخی کتیبه ها از چپ به راست نوشته شده است.
او نخستین علایم به کار رفته در هر کلمه را پیدا کرد. «ف. مونتر» تصور کرده بود که زبان موضوع بحث اوستایی است و کوشید تا به کمک کشف رمزی که مبتنی بر تکرار علایم به کار رفته در کتیبه ها بود کلمات آن را بخواند اما در این کار موفق نشد. (۶)اوضاع و احوال در سال ۱۸۰۲م هنگامی که «گروتفند» ۲۷ ساله به خواندن کتیبه های خطوط میخی تخت جمشید پرداخت، عوض شد.
اساس کار او بدین منوال بود که بعضی از نظریات و افکار پیشنیان را پذیرفت و با این نظر که خط کج، جدا کننده کلمات است موافقت نمود و هم چنین تایید کرد که گروه هفت علامتی که غالبا و مکررا به چشم می خورد به معنای «پادشاه» است و کتیبه های مزبور متعلق به دوره هخامنشیان می باشد و برای تعیین نام واقعی پادشاهان ایران باید به زبان اوستایی متوسل شد و علامتی که بیشتر به چشم می خورد همان صرف «a» می باشد.
بدیهی است این
نظریات باز هم کاملا جنبه فرضیه داشتند ولی «گروتفند» از بین کلیه این فرضیه ها و
نظریات، روش ذیل را که بیشتر مقرون به صحت بود برای خود برگزید. وی توجه خویش را
به دو کتیبه مشابه در تخت جمشید معطوف نمود. در این کتیبه ها گروه معینی از علایم
چندین بار تکرار می شد که طبق نظر «مونتر» حاوی القاب و عناوین پادشاهان بود. این
مطلب از روی متن یونانی کتیبه نقش رستم که به فرمان شاپور اول تهیه و به وسیله
«سیلوستر دساسی» انتشار یافته بود، شهرت پیدا کرد. «گروتفند» از روی نام های
پادشاهان هخامنشی که به زبان یونانی تحریر یافته و نام داریوش که در تورات آمده
بود و با استفاده از زبان های اوستایی و پهلوی توانست ۹ علامت از علایم خطوط میخی
را بخواند، (۷) بدین ترتیب «گروتفند» سه نام را پیدا کرد که از حروف این سه نام
سیزده علامت میخی را کشف کرد، اما بعدها معلوم شد که چهار تای آن نادرست بوده
است.» (۸)
«سیلوستر دوساسی»، خاورشناس فرانسوی، ارزش کشف «گروتفند» را تصدیق کرد و آن را به
جهان شرق شناسی اعلام داشت. وی در بحث از خط میخی شایستگی بیشتری داشت، زیرا خود
کاشف رموز کتیبه های پهلوی ساسانیان بود، «ج، سنت مارتین» نام «ویشتاسپ» را که در
دوره های بعد به «گشتاسپ» تحریف یافته به درستی خواند. پس «پ.بوپ» توانست لقب «شاه
کشورها» را بخواند. در سال ۱۸۳۶م «اوژن بورنوف» با استفاده از نسخه هایی از کتیبه
های الوند و وان در نوشته های «شولز» تعداد دیگری از علام خط میخی را کشف کرد و
ثابت نمود که زبان کتیبه ها با زبان اوستا فرق دارد. بزرگ ترین پیشرفت در کشف رموز
کتیبه های میخی وقتی حاصل شد که در سال ۱۸۳۷م «سر هنری راولینسون» توانست قسمت
بیشتری از کتیبه بیستون را استنساخ کند. (۹)
این صاحب منصب انگلیسی در خدمت دولت ایرن بود و زمانی که در حدود غربی ایران توقف داشت (۱۸۳۵م) نمی دانست که دیگر شرق شناسان اروپایی در خواندن خطوط قدیمی تا چه اندازه پیشرفت کرده اند. (۱۰) در سال ۱۸۳۵م «راولینسون» به رونوشت برداری از کتیبه بیستون اقدام کرد.
از دو بند این کتیبه
به نام های «آرشام» و «آریا رمنه» و «چیش پیش» و «هخامنش» پی برد. راولینسون به
این نحو توانست ۱۸ علامت از علایم خط میخی هخامنشی را روشن و معلوم نماید. در
پاییز سال ۱۸۳۶م به هنگام اقامت خود در شهر تهران و آشنایی با آثار «گروتفند» و «سن
مارتن» به این نتیجه رسید که این دو نفر در کارهای خود از او عقب هستند.
در زمستان سال ۱۸۳۶ و ۱۸۳۷م راولینسون رونوشتی از یک ستون و نیم متن کتیبه و چهار
کتیبه کوچک را تهیه کرد. در آغاز سال ۱۸۳۷ بدون اطلاع از موفقیت بعدی «سن مارتن»
در کشف رموز خطوط میخی، ترجمه دو بند اول کتیبه بیستون را برای انجمن آسیایی لندن
فرستاد و در عوض آثار «بورنوف» را به دست آورد.
«راولینسون» پس از
مطالعه آثار «بورنوف» مطمئن شد که او گام های بیشتری در این راه برداشته و خود وی
در این زمینه دچار اشتباه زیادی شده است. تحقیقات سن مارتن و بورنوف به راولینسون
کمک شایانی نمود و اقدامات بعدی او در کشف رمز خواندن کتیبه ها با در نظر گرفتن
کامل مطالعات آن دو دانشمند همراه بود. راولینسون موفق نشد اقدامات خود را دنبال
کند زیرا مجبور شد ایران را ترک گوید و در جنگ با افغانستان شرکت جوید. او قبل از این
که در سال ۱۸۳۹ ایران را ترک کند به بیستون رفت، ولی برای بالا رفتن از صخره ها
دچار زحمت و مشکلات فراوانی شد. مخصوصا که می خواست این کار را با عجله و شتاب
انجام دهد.
بنابراین وی در سال های ۱۸۳۶ تا ۱۸۳۹م تنها موفق شد نیمی از متن کتیبه بیستون را
همراه با چند کتیبه کوچک رونویسی کند. راولینسون دوباره در سال ۱۸۴۴م توانست در
بیستون حاضر شود و کار خود را در مورد کتیبه آن دنبال نماید.
او پس از آن که از متن فارسی رونوشت برداشت، به کپی برداری از متن عیلامی پرداخت.
در سال ۱۸۴۷ وقتی که در صدد تهیه متن بابلی برآمد معلوم شد که در اثر عدم دسترسی
به آن انجام چنین کاری امکان پذیر نیست.
آنگاه راولینسون متوسل به پسر بچه کردی شد که به کمک انگشتان دست و پا به نحو
معجزه آسایی توانست خود را روی صخره آویزان کند و از روی سطح هفت متری صخره صیقلی
شده عمودی کلیشه ای بردارد. به این ترتیب در سال ۱۸۴۷م از کتیبه بیستون به طور
کامل رونوشت برداشته شد.
راولینسون سپس با استفاده از مدارک و اسنادی که محققان پیش از او تهیه کرده بودند، تعداد زیادی از اسامی خاص و نام های جغرافیایی کتیبه بیستون را تصحیح و تکمیل کرد. او تقریبا کلیه رموز علایم خطوط میخی را کشف نمود. اندکی بعد از انتشار متن ایرانی کتیبه بیستون، متن های عیلامی و بابلی آن نیز انتشار یافت.
نتایج تحقیقات راولینسون با اصلاحات کمی پایه و اساس تحقیقات بعدی قرار گرفت، «ت. بنفی» و «ف. اشپیگل» و «ژ.اوپرت» که بعدا آثاری درباره کتیبه های ایران باستان انتشار دادند، نتایج کار وی را تکرار و یا اصلاح و تکمیل نمودند. با آن که راولینسون نه زبان شناس بود و نه مورخ، ولی در مدتی کوتاه توانست تعداد زیادی از زبان ها را فرا گیرد و موسس و بانی زبان شناسی زبان آشوری گردد. (۱۱)
پانوشت ها:
۱ _ م. آ.
داندامایف، ایران در دوران نخستین پادشاهان هخامنشی، ترجمه روحی ارباب، ص ص ۱۶_
۱۵.
۲ _ کلمان هوار، ایران و تمدنی ایرانی، ترجمه حسن انوشه، ص ۱۳
۳ _ داندامایف، منبع یاد شده، ص ص ۱۸_ ۱۶
۴ _ حسن پیرنیا، ایران باستان، جلد اول، ص ۴۴
۵ _ داندامایف، همان، ص ۱۷
۶ _ کلمان هوار، منبع یاد شده، ص ۱۶
۷ _ داندامایف، همان، ص ص ۲۳ _ ۲۱
۸ _ کلمان هوار، همان، ص ۱۶
۹ _ منبع پیشین، ص ص ۱۷_ ۱۶
۱۰ _ پیرنیا، منبع یاد شده، ص ۴۶
۱۱ _ داندامایف، همان، ص ص ۳۹_ ۳۵
1ـ عصر حجر نوشتۀ پاتریشیا نتسلی:
این کتاب را عسگر بهرامی ترجمه کرده و انتشارات ققنوس به چاپ رسانده است. مطالب این کتاب همگی مبنای علمی داشته و برای نوجوانان سودمند است. باکس هایی که در کتاب به صورت جداگانه در کنار برخی صفحات آمده اند، سادگی گفتارهای کتاب و همچنین رویدادنگار نخست کتاب از نقاط قوت این کتاب به شمار می روند.
2ـ ایران در پیش از تاریخ نوشته صادق ملک شهمیرزادی:
این کتاب را سازمان میراث فرهنگی چاپ کرده است. نویسنده در این کتاب به دسته بندی مناطق جغرافیایی ایران پرداخته، پس از آن به معرّفی مناطق باستانی ایران در دوران پیش از تاریخ پرداخته است. اگرچه این کتاب از سطحی دانشگاهی برخوردار است امّا مطالعۀ آن پر فایده است.
پس از آن انفجار بزرگ (مِهبانگ) و سرد شدنِ آن گوی آتشین، یعنی زمین، من که یکی از اجزای آن به شمار میرفتم، زاده شدم. مرا بعدها سنگ نامیدند. سالهای سال، سرد و خاموش، داغ وسوزان، گاه در دلِ کوهی مذاب و گاه بر روی زمین، بی هیچ انگیزهای میزیستم.
روزی از روزها، دستانی گرم مرا از زمین برگرفتند و پس از آن بود که زندگی را یافتم، زیستم و معنای زندگی را درک کردم. آن دستانِ زندگی بخش از آنِ انسان بود. او به من زندگی بخشید و من هم به او. نمیدانم از روی نیکی بود یا کینه، او مرا به این سوی و آن سوی، گاه بر تنة درخت و گاه بر فرقِ جانوری میانداخت و میکوفت. من نیز شکایتی نداشتم. همراهیاَش میکردم و در این راه، بالیدنش را میدیدم. دوستِ انسانم، هر روز دگرگون میشد. حالا او میتوانست جایی یا چیزی را هدف بگیرد و من را به آن سوی پرتاب کند. من این احوال او را به فالِ نیک گرفتم و میدانستم که او فکر میکند و سپس عمل.
نسلهای زیادی دست به دست گشتم تا به نسلی هوشمندتر از پیشینیان رسیدم. او را شماها که حالا زندگی میکنید، «انسانِ ماهر یا ابزارساز» مینامید. تجربة دراز زیستن با انسانها به من میگفت که او بلایی جدید امّا نیکو بر سر بی موی من خواهد آورد. ساکت بود و در سکوت به من مینگریست و من نیز گذشته را از پیش رویم میگذراندم و سرخوش بودم. ناگاه بر سرم سایهای دیدم. به یک چشم بر هم زدن، ضربتی سخت، پیکرم را آزرد. او سنگی در دست داشت و مدام آن را بر بدنم میکوبید، خردم میکرد و سپس مرا میآراست! بیهوش شدم. زمان زیادی نگذشت که خود را در شکلی جدید یافتم. ابزاری کارآمد و برّنده شده بودم. حالا من نیز همچون او دگرگون شدم و این آغاز زندگی حرفهایاَم بود. نامم همکنون تَبَر است.
موجودات زنده برای سازگاری با طبیعت متغیر و محیط زیستشان در نسلهای پیدرپی دگرگون میشوند؛ انسان نیز دگرگون شد. انسانِ ماهر (homo habilis ) در این سازگاری، تبدیل به انسان راست قامت (homo erectus ) شد و من هم در دستان او جان تازهای گرفتم و این بار به صورت یک تَبَر در آمدم. او لبههای مرا تیز کرد و از من ابزاری خوش تراش با تیغهای دو لبه و بسیار کار آمد ساخت و با کمک من توانست حیوانات بزرگی نظیر کرگدن، فیل،گاومیش و اسب شکار کند.
باز روزی نو در راه است، در روزی از روزها او با سنگی دیگر لبههای مرا تیز کرد. از برخورد من با آن سنگ، جرقّهای ایجاد شد که این جرقّه از نظر او دور نماند و از این جرقه و جرقّههای دیگر به آتش رسید و حالا او به غیر از من دوست جدیدی یافته است که به زندگیش نور و حرارت میبخشد؛ نور در قلب او تاب میخورد و هزار کودک رؤیا در آن متولد میشود.
با پیدایش انسان هوشمند شکل من به کلّی تغییر یافت. او مرا به صورت ابزارهای دندانهدار و سوراخ کنها آراست و در این تغییر هوشمندانه میدیدم که چگونه میبالد و رشد میکند. هرجا که برای غلبه بر طبیعت ناتوان میشد، نیروهای طبیعی مانند باران،آتش و باد را ستایش میکرد تا او را در ادامة زندگی یاری کنند.
انسان هوشمند مرا برای فرزندان هوشمند هوشمندش به ارث گذاشت. آنها نیز مرا صیقل داده، سائیدند و سوراخ کردند و از من چاقو، سرنیزه و پیکانهای نسبتاً سبک و مناسبی ساختند؛ او همچنین قطعات نوکدار برّندهای از ما ساخت و در میلههای چوبی و استخوانی قرارمان داد و بدینسان توانست حیوانات بیشتری شکار کند.
او نه تنها از من ابزار ساخت بلکه آرزوها و رؤیاهایش را بر تن همچون منی در دلِ سیاهِ غارها نقش میکرد. دوستان جدید من، متفاوتتر از دوستان گذشتهام بودند چرا که شبهای بلند هراس و سکوت آنها نیز دیگر به پایان آمده بود و نخستین واژهها را برای ارتباط با یکدیگر به کار میبردند. گاهی با من نیز دردِدل میگفتند.
آدمی سرسختانه میجست، مییافت و میشناخت. آنها غارهای تاریک را ترک گفتند و به دشتها پناه آوردند و طبیعت همچون مادری دلسوز آنها را در آغوش گرفت و آنچه را که داشت به آنها بخشید؛ طبیعت به جز مادریِ برای او، حال آموزگارش شد تا او اندیشه کند و از آن بیاموزد که چگونه کشت وکار کند. انسان این گونه از شکارگری به کشاورزی پرداخت و برای پیشبرد اهدافش باز هم مرا تغییر داد. اینبار نه فقط برای شکار که برای کندن زمین و درو کردن محصولاتی که میکاشت. شکل جدید من در دستان انسان هوشمند هوشمند، داس بود.
قصة من در دوران پیش از تاریخ به همین جا ختم نشد؛ چراکه آدمی در جریان تجسس برای یافتن مواد اوّلیة مناسبتر، به منظور ساخت ابزارهایی بهتر از من، به مس طبیعی دست یافت. او فلز مس را از دل من بیرون کشید و ذوب کرد و ابزاری را که تا پیش از آن از من تهیّه میکرد، حال از فلز مس ساخت؛ بعد نوبت به استخراج آهن از من شد و ابزارهای مسی او تبدیل به ابزارهای آهنی شدند، بعدها طلا این فلز گرانبها را در من یافت و آن را استخراج کرد و زندگی مادّی او دگرگون شد و طلا تضمینی شد برای بقاء زندگی آیندة او.
سرانجام آدمی که در طول قرنها بیوقفه مرا از شکلی به شکل دیگر تغییر میداد در خلوتِ خانه نشست و در جستجوی نیروی برتری که زندگیاَش را هدایت و کنترل میکرد پرداخت. چون آن را نیافت، مرا به صورتِ نماد و مظهری از آن نیروی جاودان، به صورت پیکرکهای سنگی ساخت و پرستش نمود.